زندگی مثل یه پازل میمونه...
بعضی اوقات سعی میکنی به زور یه قطعه رو توش جا کنی نکن بابا مال اون جا نیست! و تو اون موقع به جـای اینکه به اعصـابت مسلط باشی
و سـعی کنی شانست رو برای یه خونـه ی دیگه امتحـان کنی کـلا بیخیال میشی و میندازیش کنار! ( بدترین کار )
بعضـی اوقات هم خیلی سریـع بعضی قطعات رو پیدا میکنی که خیلی راحت و بدون دردسـر میرن سـر جـای خودشون. شاید همون موقع خوشـحال بشی
که جاشون رو درست فهمیدی اما بعدش خیلی سریع یادت میره اون قطعه رو و تمرکز میکنی
روی اونایی که هنوز نتونستی حدس بزنی کجا باید قرار بگیرند.
پس ببین سختی های زندگی خیـلی بیشتر خوشحالت میکنن وقتی حل میـشن و خوشی اون ها رو هیچ وقت فراموش نمیکنی.
شروع یک زندگی خیلی راحته درست مثل قطعات اولیه ی پازل که دور تا دور اون قرار دارند. اما هر چی جلوتر میری میبینـی که بعضـی جاها کاری از دستت بر نمیـاد و باید رهـاش کنی. هر چی میگـذره هم سخت تر میشه هم کند تر پیش میره. مثل همون لحظات سختی که داری پشت سر میذاری و میگی که چـرا تمـوم نمیشه؟!!!
تا حالا دقت کردی بعضی قطعات مال یک خونه نیستند اما خیلی شبیه اون خونه هستند و بدون دردسر تو جای اشتباه قر ار میگیرند؟ پیدا کردن اون خونه ی اشتباه کار خیلی سختیه تا آخر راه رو اشتباه میری و به جواب هم نمیرسی. حتی نمیدونی کجا رو اشتباه کردی؟!!!
کاش زندگی رو هم میشد مثل پازل دوباره خراب کرد و از نو ساخت این بار بدون اشتباه. میشه اما به چه قیمتی؟!!!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم مرداد 1389ساعت 17:24  توسط مهشید
|
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم فروردین 1389ساعت 10:44  توسط مهشید
|
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم اسفند 1388ساعت 20:39  توسط مهشید
|
بعضی اوقات از اینکه پسر نیستم خیلی خوشحالم ولی گاهی اوقات هم از این که دخترم راضی نیستم!!! با این حال دوست ندارم پسر باشم!!!
کاشکی میشد بعضی از اون امتیازهایی که پسرا دارن رو ما هم داشتیم تا دیگه هیچ وقت به این فکر نمیکردم که شاید اونا راحت تر زندگی میکنند!!!!
و این کـه دوسـت دارم بدونـم این احسـاس رو بقیه دخـترا هـم دارند؟ یعنـی اونا هم دوسـت داشـتند پسـر می بودند یا از دختر بودنشون راضی هستند؟! و پسرا چی؟ البته فکر میکـنم اونا حتما به پسر بودنشـون افتخار میکنند!!!
امیدوارم نظرات این پست برای همه ی دوستان جالب باشه
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم اسفند 1388ساعت 18:18  توسط مهشید
|
+ نوشته شده در جمعه نهم بهمن 1388ساعت 11:4  توسط مهشید
|
تو مترو نشسته بودم ۲ تا دختر اومدند جلوم وایستادند داشتند با هم حرف میزدند که توجهم بهشون جلب شد:
"یکیشون داشت به اون یکی میگفت دیروز که داشتم میرفتم خونه پیش خودم فکر میکردم که کاش میشد یه پولی دستم میرسید که باهاش اون کار رو میکردم. رسیدم خونه دیدم همون قدر که لازم داشتم رو میزه. خیلی خوشحال شدم. کاش از خدا یه چیز دیگه خواسته بودم!!!!!!!!!!!!"
یه کم فکر کردم دیدم منم خیلی از این اصطلاح استفاده کردم و فکر میکنم شما هم حداقل یه بار رو استفاده کرده باشید.
خیلی بده که ما به اون چیزی که خدا بهمون میده قانع نیستیم و به جای این که بابت اون چیز از خدا تشکر کنیم میگیم کاش یه چیز دیگه ازش میخواستیم!!!
+ نوشته شده در شنبه پنجم دی 1388ساعت 10:52  توسط مهشید
|
چند روز پیش رفتم قشم. عید غدیر رو اونجا بودم. یه چیز خیلی جالب فهمیدم اونم این که ۹۰ درصد قشمی ها سنی هستند!!! و یه چیز خیلی جالب تر و دردناک تر...
با این که هیچ کدوم حضرت علی رو مثل ما قبول نداشتند اما لفظ حضرت از دهنشون نمی افتاد!!! هیچ بی احترامی به ایشون نمیکردند درست مثل ما شیعه ها 
میدونید که؟!!! اصلا به عمر و ابوبکر اینا توهین نمیکنیم و با احترام ازشون یاد میکنیم...
یه چیز دیگه ...
از بس این جا آدم میره خرید و به فروشنده سلام میکنی با اخم جواب میده یا اصلا جواب نمیده و آدم و از هر چی سلام کردنه پشیمون میکنه چند وقتی بود بیخیال سلام شده بودم! همین طوری رفتم تو پاساژ چینی ها بدون این که سلام کنم! فروشندشون خودش بهم سلام کرد! انقدر خجالت کشیدم که فقط سرم رو انداختم پایین و اومدم بیرون...
نمیدونم ما ایرانی ها به چیمون مینازیم؟!
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 9:36  توسط مهشید
|
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 10:39  توسط مهشید
|
یکی از قشنگ ترین سالن های مد مجالس عروسیه!!!
انواع و اقسام مدل لباسا رو میتونید توی این مجالس ببینید . همین طور انواع مدل های مو - آرایش های صورت- طلا و جواهرات و... .
آدم وقتی میره توی یه عروسی امکان نداره حوصلش سر بره حتی اگه هیچ آهنگی پخش نشه.میتونی با نگاه کردن به آدما وقتت رو بگذرونی درست مثل این که داری توی یه پاساژ راه میری و مغازه ها رو نگاه میکنی.
چند وقتیه که فلسفه ی عروسی رفتن گم شده.
من نمیدونم ما میریم عروسی دو نفر که در شادی اون زوج سهیم بشیم یا این که میریم پز لباسا و طلا جواهراتمون رو به هم بدیم؟
از این به بعد اگه یه عروسی براتون پیش اومد دقت کنید ببینید از ۱ ماه قبل تو خونتون ولوله ایجاد میشه یا نه؟
بحث ها شروع میشه:
چی بپوشم؟ اینو که دفعه ی پیش پوشیدم این دفعه زشته بپوشم. این خیلی ارزونه باید لباس من از مال فلانی گرون تر باشه و هزار تا چیز دیگه.
راستش چند وقت پیش میخواستم برم عروسی میخواستم یه بلوز دامن بپوشم. مگه مامانم گذاشت؟!!!
میگفت میخوای همه مسخرت کنند؟
لباس مهمونی میخوای بپوشی؟ باید پیراهن بپوشی. خیلی مسخرست به خدا . عروسی با مهمونی فرق میکنه!
میبینید اصل مساله از بین رفته. همه چیز تجملاتی شده!!!
یه چیز دیگه که خیلی لجم رو در میاره اینه که یه سری رو دعوت میکنی بعد طرف میشینه ۲ ۲ تا ۴ تا میکنه میبینه براش صرف نمیکنه بره عروسی. میگه کلی باید پول آژانس بدم برم و بیام حداقل ۱۵ تومن باید کادو بدم کلی پول لباس. اصلا از خیرش میگذره. بماند که چقدر هم به میزبان از نظر مالی خسارت میزنه و جای دعوت چند تا دیگه رو میگیره!!!
چقدر دنیامون بد شده!!!
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 14:50  توسط مهشید
|
۱) ریشه ی بدبینی کجاست؟!!!
۲) بدبینی همون بی اعتمادیه؟
۳) فرق این ۲ تا با هم چیه؟
خواهش میکنم به این ۳ تا سوال جواب بدید خیلی بهم کمک میکنه!!!
+ نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 7:58  توسط مهشید
|
" وقتی که بچه بودم هر شب دعا میکردم که خدا یک دوچرخه به من بدهد. بعد فهمیدم که اینطوری فایده ندارد. پس یک دوچرخه دزدیدم و دعا کردم که خدا مرا ببخشد."
< دکتر علی شریعتی >
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 18:20  توسط مهشید
|
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 19:36  توسط مهشید
|
" گاهی اوقات از نردبان بالا میروی تا دستان خدا را بگیری
غافل از اینکه خدا پایین ایستاده و نردبان را محکم گرفته که تو نیفتی!!! "
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 18:22  توسط مهشید
|
" دوست داشتن یه نفر دیوونگیه
دوست داشته شدن توسط یه نفر یک هدیه است
دوست داشتن کسی که دوستت داره وظیفه است
اما دوست داشته شدن توسط کسی که دوستش داری زندگیه!!! "
+ نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 18:5  توسط مهشید
|
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 9:41  توسط مهشید
|